پژوهشگر:  پريچهر ابراهيمي                                                                Sample Image
شوماخر نويسنده كتاب «كوچك زيباست» در بخش اول كتاب خود «دنياي نو» معتقد است كه هنوز توليد مساله است و وقت فراغت نرسيده و اگر اين گونه بيانديشيم با مسايل خيلي ساده برخورد كرده‎ايم. وي معتقد است كه آدميان نيك هستند و اجتماع انسان‎ها را شرور مي‎كند. او به طور كلي معتقد است كه انسان با طبيعت سرستيز دارد و سعي بر پيروز شدن بر آن را دارد.

«انسان نوين خويشتن را همچون بخشي از طبيعت تجربه نمي‎كند، بلكه خود را به عنوان يك نيروي خارجي تلقي مي‎كند كه رسالت چيره شدن و غلبه كردن بر طبيعت را عهده دار است.»

وي حتي درباره پيكار با طبيعت سخن مي‎گويد، در حالي كه فراموش مي‎كند در صورت پيروي در اين پيكار خود را در جناح بازنده خواهد يافت. به اعتقاد شوماخر، كار نوعي فعاليت اقتصادي است و فعاليت اقتصادي از نظر او مبتني بر سودجويي صرف است. اين كسب آزمندانه و سودجويانه درآمد به نفي تقدس در زندگي مي‎انجامد كه دستاورد نهايي آن بيگانگي انسان توسط كاري است كه نتيجه‎اش تنها از كف دادن فراغت و آسايش و استحكام زندگي است. به اعتقاد شوماخر اين فعاليت سازنده دنياي سرمايه‎داري امروز با همه مصائب مرگبار و مشكلات عديده آن است. به اعتقاد شوماخر فضاي ايجاد شده در دنياي سرمايه‎داري نه تنها كار را نفرت‎آور، كه انسان را نيز متواري از كار مي‎نمايد در حالي كه به اعتقاد او اين واقعيت عيني كار در دنياي سرمايه‎داري است ولي طبيعت كار تجلي‎گاه استعدادهاي عالي و هنري و رهنمود اراده انسان است. بنابراين، كار واقعي پرورش دهنده انسان و روح بخش وي است و از اين طريق سازنده جامعه متعالي است. وي مي‎گويد:

«مذهب اقتصادي مجموعه قوانين اخلاقي خاص خود را دارد و نخستين حكمش آن است كه در هر مورد كه شما توليد مي‎كنيد، مي‎فروشيد يا مي‎خريد - اقتصادي رفتار كنيد. براي مذهب اقتصاد، مصرف كننده يك فرد بيگانه است. تا آن جا كه تفكر اقتصادي بر بازار مبتني است تقدس را از زندگي برمي‎گيرد. زيرا در چيزي كه قيمت مشخص دارد. چيز مقدسي نمي‎تواند وجود داشته باشد.»

به اعتقاد وي اقتصاد آنقدر در زندگي بشري نفوذ كرده كه ديگر همه چيز با ملاك آن سنجيده مي‎شود. رفتارها با برنامه‎ها را نيز براساس اقتصادي و غيراقتصادي بدان تميز مي‎دهند. حتي موارد غيراقتصادي را نيز امروز يك بيماري مي‎دانند كه اقتصاد آنها پزشك آنها هستند. فعاليت غيراقتصادي فعاليت بدون سود و پول و فعاليت‎ اقتصادي ‎فعاليتي است كه سود پولي در آن باشد. يك حركت اقتصادي هم براي يك گروه سودآور است نه براي كل جامعه.

شوماخر در ادامه بحث اين طور مي‎نويسد: يك فعاليت هرچند كه براي محيط زيان آور و شكننده باشد مي‎تواند اقتصادي باشد و فعاليت رقابت آميز ديگري كه بنا باشد با تحمل هزينه‎اي، سلامت و بقاي محيط را محفوظ دارد، غيراقتصادي خواهد بود. وانگهي، اقتصاد با كالاها برحسب ارزش بازاري آنها سر و كار دارد نه برحسب واقعيت آنها. و اين بدان معني است كه از خصوصيات ذاتي روش شناسي اقتصاد آن است كه وابستگي آدمي را به دنياي طبيعي ناديده انگارد. به عبارت ديگر اقتصاد، كالاها و خدمات را از ديدگاه بازار، يعني جايي كه خريدار علاقه‎مند فروشنده علاقه‎مند را ملاقات مي‎كند، مورد بررسي قرار مي‎دهد.

به لحاظي بازار در حقيقت وسيله نهادي سازي فردگرايي و عدم مسئوليت است. نه خريدار مسئول چيزي جز خود است و نه فروشنده. براي يك فروشنده ثروتمند غيراقتصادي است چنانچه قيمت‎هايش را براي خريداران فقير تنها بدان خاطر كه آنها نيازمند هستند كاهش دهد، يا آنكه براي خريدار ثروتمند غيراقتصادي است، چنانچه صرفاً به دليل آنكه فروشنده فقير است، براي خريد كالايش يك قيمت اضافي بپردازد.

شوماخر بحث فقر و ثروت را در ادامه كتاب خود پيش مي‎كشد. او معتقد است كه بايستي همگي ثروت داشته باشند چرا كه فقر جنگ مي‎آورد. «يك دانه به همسايه بده دو دانه خود بردار تا همسايه اعتراض نكند». او معتقد است كه براي پولدار شدن مي‎توان هر كاري بكني هر وقت كسي خواست پولدار شود نيكي بد مي‎شود و بدي نيكي مي‎شود. ولي آيا سرمايه داران ديروز به فقراي امروز اجازه مي‎دهند تا سرمايه‎دار فردا شوند؟ و اينجا مجدداً حرف كهنه و تكراري ولي هميشه تازه فقير، فقيرتر و ثروتمند، ثروتمندتر مي‎شود و اين همه به تجربه ثابت شده كه ثروتمندان بيشتر خرابي به بار مي‎آورند تا فقيران. ارزاني و خود كالاها و منابع از آن ثروتمندان و كميابي و گراني از آن فقيران است. آمارهاي بين‎المللي و مختلفي از كشورها وجود دارد كه هيچكدام قابل اعتماد و قبول نيست. چرا كه منابع هم به طور مساوي تقسيم نشده‎اند، جايي كم و جايي زيادند. در ميان انسان‎ها تا قبل از پولدار شدن از اختلاف خبري نيست، اما رشد اقتصادي نوين با اخلاق در تضاد است. ولي مي‎توان هم اخلاق داشت و هم رشد اقتصادي را و از آن گذشته نبود اخلاق باعث ضايع شدن و حتي از بين رفتن رشد اقتصادي مي‎شود. پس امراض اجتماعي جوامع ثروتمند از كجاست؟ صلح فقط از طريق رفاه عمومي بدست نمي‎آيد، چونكه خود رفاه عمومي مورد قبول نيست. بدون توجه به اخلاق و معنويات رسيدن به صلح يك اميد واهي است. نمي‎شود هم نيازمند بود و به دنبال نياز رفت و هم به دنبال صلح. به اعتقاد شوماخر به لحاظ اقتصادي، زندگي نادرست اساساً عبارتست از آز و حسد و كسب هر چه بيشتر ثروت، ثروتي كه درخواستن آن حد و مرزي نيست و در آن نيازهاي معنوي فراموش شده است كه در كسب آن معنويات زيرپاي گذاشته مي‎شود. به اعتقاد وي يكي از منابع اساسي كسب ثروت، كار آدمي است. كار ابزار ثروت اندوزي است و جز اين هيچ چيز ديگري در بر ندارد. در اين زمينه اقتصاددانان جديد با اين طرز فكر بار آمده‎اند كه كار را همچون چيزي تلقي كنيد كه اندكي بيشتر از يك شر واجب است. از ديدگاه يك كارفرما، كار در هر مورد فقط يكي از اقلام قيمت تمام شده است. كه اگر نتوان آن را فرضاً از طريق خود كاري به كلي حذب كرد باري بايد آن را به حداقل كاهش داد. از ديدگاه كارگر، كار يك امر مصدع است، كار كردن يعني فدا كردن فراغت و آسايش و دستمزد عبارت است از جبراني براي فداكاري، از اين رو، وضع آرماني از نظرگاه مزدبگير آن است كه درآمدي بدون اشتغال داشته باشد.

اگر آرمان ما در مورد كار آن باشد كه از شرش رها شويم، هر روشي كه بار كار را تقليل دهد چيز خوبي است. نيرومندترين روش، صرف نظر از خودكاري، روش به اصطلاح تقسيم كار است كه نمود ديرين آن همان كارخانه سنجاق سازي است كه در كتاب ثروت ملل مورد ستايش آدام اسميت قرار گرفته است. شوماخر با استناد به تئوري بودا ادامه مي‎دهد:

«در نگرش بودا، دست كم سه تكليف برعهده كار است: به آدمي فرصت مي‎دهد كه استعدادهاي خود را به كار برد و بپرورد. وي را قادر مي‎سازد كه از طريق پيوست به ساير افراد در يك تلاش مشترك بر خودمداري خويش فايق آيد و كالاها و خدمات لازم را براي زيست شايسته توليد كند». ترتيب دادن «كار» به گونه‎اي كه به صورت امري بي‎معنا، كسالت آور، ابلهانه يا عذاب آور براي كارگر درآيد چيزي از جنايت كم ندارد، در‌آن صورت به اشياء بيش از افراد توجه خواهد شد و كمبود زيان بار مهر و درجه جان فرسايي از تعلق به بدوي ترين جنبه‎هاي زندگي اين جهان، حاصل آن خواهد بود. شوماخر با استناد به نظريه پردازان شرقي به دنبال يافتن و دوباره سازي رابطه كار با شأن آدمي است، وي مي‎گويد:

«كار در صورتي كه به درستي در شرايط بايسته آزادي و شان آدمي انجام پذيرد، كنندگان آن و به همان ميزان دسترنج‎هايشان را بركت مي‎بخشد. جي.سي.كومارابا فيلسوف و اقتصاددان هندي در اين باره چنين مي‎گويد: اگر طبيعت، كار به درستي شناخته و به كار برده شود، همان رابطه را با استعدادهاي عالي و معنوي خواهد داشت كه غذا با جسم مادي داراست. كار آدمي را مي‎پروراند و روح مي‎بخشد و او را بر آن مي‎دارد كه بهترين چيزي را كه قادر است توليد كند. كار در مسير راستين، رهنمود اراده آزاد انسان مي‎شود و حيوان درون وجودش رابه سوي گذرگاه‎هاي ترقي دهنده لجام مي‎كشد. كار زمينه‎اي متعالي را براي انسان به بار مي‎آورد تا ارزش‎هاي خود را نمايان سازد و شخصيت خويش را بپرورداند. اگر انسان فرصتي براي تحصيل كار نداشته باشد، يأس و دلمردگي وجودش را فرا مي‎گيرد، نه فقط بدان علت كه از درآمدي محروم مي‎ماند بلكه بدان خاطر كه وي از عامل پرورش دهنده و روح بخش كار منظم بي‎بهره مي‎شود كه هيچ چيز نمي‎تواند جانشين آن گردد».

شوماخر سعي دارد از طريق اقتصاد هندي و بودايي از طريق حد مطلوب مصرف، ارضاء نيازهاي متنوع انساني را به حداكثر برساند. در اين زمينه وي هم نيازهاي مادي - جسماي و هم نيازهاي رواني را در پرتو كار مطلوب قابل اكتساب مي‎داند ولي اين كار، كاري است كه از فعاليت‎هاي صرفاً اقتصادي كه مورد نظر اقتصاددانان جديد است رهايي يافته است.

× آراء الوين تافلر:


تافلر با مقايسه كار در دو دوره تاريخي، به بررسي ويژگي‎هاي كار در اين دو دوره مبادرت مي‎ورزد. وي با نشان دادن ويژگي‎هاي كار در دوره توليد ماشيني تحت نام «موج دوم» اين دوره از توليد را بسيار عقب‎مانده‎تر و سنتي‎تر از دوره توليد نرم افزارها و رايانه‎ها يعني موج سوم معرفي مي‎كند. به اعتقاد وي در موج دوم، هر قدر كه توليدات ماشيني به صورت زنجيره‎اي و خشن - بدون رعايت وضعيت مطلوب بودند، در موج سوم در محيط‎هاي كاري، انعطاف، همكاري و تشويق و خلاقيت ديده مي‎شود. وي در موج سوم توجه به بُعد فيزيولوژيك كار يعني نور، صدا، رنگ، درجه هوا و... را از ملزومات كار معرفي مي‎كند. وي بحث خود را با مقايسه وضعيت كاركنان كارخانه‎اي در موج سوم با صنايع توليد موج دوم ادامه مي‎دهد. و به طور وضوح به بُعد فني كار يا چگونگي استقرار ساختمان بُعد فيزيولوژيك يا وضعيت داخلي محيط كار پشتكار يا رابطه انسان و ابزار در محيط كارخانه‎اي پيشرفته پرداخته و مي‎گويد:

«كارخانه هيولت پاكارد در سال معادل يكصد ميليون دلار ابزار و وسايل الكترونيك توليد مي‎كند، منجمله دستگاه‎هايي از قبيل لامپ اشعه كاتد براي استفاده در مانتيورهاي تلويزيوني و وسايل پزشكي، نوسان سنج و منطق تحليل گرهايي براي آزمايش كردن و دستگاه‎هاي بسيار ديگري كه سرّي هستند، از 1700 نفري كه در اين جا استخدام شده‎اند چهل درصد را مهندسان، برنامه‎ريزان، تكنسين‎ها، پرسنل دفتري و اداري تشكيل مي‎دهند. اين افراد در فضايي بسيار بزرگ و زيرسقفي بلند كار مي‎كنند. يكي از ديوارها در واقع پنجره‎اي است بسيار بزرگ كه از پشت آن منظره قله پايك نمايان است. ديگر ديوارها به رنگ زرد روشن و سفيد نقاشي شده و كف زمين با كفپوشي به رنگ روشن براق و به تميزي بيمارستان‎ها پوشيده شده است. كاركنان اين كارخانه از كارمندان دفتري تا متخصصان كامپيوتر، از مدير كارخانه تا كارگران خط توليد و بازرسان هيج كدام دفتر جداگانه‎اي ندارند. همه با هم در محوطه‎اي وسيع كار مي‎كنند و به جاي اين كه مثل ديگر كارخانه‎ها به خاطر هياهوي ماشين‎ها هنگام صحبت داد بزنند، با يكديگر آهسته گفتگو مي‎كنند. از آنجا كه هر كسي لباس معمولي خود را به جاي لباس كار به تن دارد، بين آنان به هيچ وجه تمايز ظاهري خاصي از نظر رتبه يا شغل به چشم نمي‎خورد. كارمندان توليد روي نيمكت‎ها يا پشت ميزهايي نشسته‎اند و كار مي‎كنند كه غالباً با پيچك‎هاي رونده، گلدان‎هاي گل و يا ديگر گياهان زينتي تزئين شده است. به طوري كه از بعضي زوايا چنين به نظر مي‎رسد كه در باغ نشسته‎اند. اكنون همه مي‎دانند كه درصد كارگران شاغل در صنايع كشورهاي پيشرفته در بيست سال گذشته رو به كاهش گذاشته است. در ايالات متحده آمريكا امروزه نه درصد كل جمعيت يعني بيست ميليون كارگر براي يك جامعه 220 ميليوني كالا مي‎سازند. 65 ميليون كارگر باقي مانده يا به كارهاي خدماتي مشغولند و يا با علائم و نهادها، يعني اطلاعات سر و كار دارند. با تسريع فراگرد كوچك شدن صنايع توليدي در جهان صنعتي، بخش وسيعي از صنايع معمولي به كشورهاي به اصطلاح در حال توسعه از الجزاير گرفته تا مكزيك و تايلند منتقل شده است. بدين سان عقب مانده‎ترين صنايع موج دوم، همانند اتومبيل‎هاي سواري و دست دوم از ممالك غني به ممالك فقير صادر مي‎شوند.»

به اعتقاد تافلر، توليد در كارخانه موج سوم، مبتني بر دور طولاني، يعني توليد سري ميليون‎ها محصول مشابه و استاندارد در هر دوره بوده است. در حالي كه توليد صنعت موج سوم مبتني بر دوره كوتاه يعني توليد كالاهاي نيمه سفارشي يا كاملاً سفارشي است. وي اشاره مي‎كند:

«چندين پيشرفت كاملاً خارق العاده، شيوه توليد را دگرگون ساخته است. با حركت برخي صنايع از توليد انبوه به توليد سفارشي، تعداد و گوناگوني صنايع، هم اكنون از اين هم فراتر رفته است. اين صنايع به سوي سفارش پذيري كامل براساس جريان مداوم توليد گام برداشته‎اند. به جاي اينكه جريان توليد براي هر دور كه كالايي را مي‎سازد شروع و بعد هم متوقف شود. اين صنايع تا آنجا پيشرفت كرده‎اند كه ماشين‎ها مي‎توانند به طور مداوم كار كنند ولي هر بار محصولات گوناگوني توليد نمايند. به طوري كه هر محصول با ديگري متفاوت باشد و به صورت جريان مداوم از ماشين خارج شود. به طور خلاصه ما به سرعت به سوي سفارش پذيري توليد مداوم و بي‎وقفه ماشيني در حركتيم».

صنعت موج دوم مبتني بر نگرش دكارتي بود، بدين معني كه كالاها به قطعات و اجزاء تقسيم و سپس با زحمت زياد مجدداً روي هم سوار مي‎شدند در حالي كه ساخت و توليد موج سوم فرادكارتي يا كل-گرا خواهد بود. اين امر را به بهترين وجه مي‎توان با چگونگي ساختن يك كالاي معمولي نظير ساعت مچي نشان داد. ساعت در گذشته از صدها قطعه متحرك تشكيل مي‎شد، حال آنكه ما اكنون قادر به توليد ساعت‎هاي حالت جامد هستيم كه بسيار دقيق و مطمئن‎اند و هيچ قطعه متحركي نيز در آنها به كار نمي‎رود.

وي سپس به تغيير مفهوم كار، فعاليت‎هاي كاري انسان و انعطاف پذيري كار اشاره مي‎كند و خوش بينانه معتقد است كه كار از تقليد، از زمان‎بندي معين و سلسله مراتب غيرمنعطف نجات خواهد يافت و خلاقيت، آزادي عمل، ارتباطات انساني منعطف از ويژگي‎هاي كار جديد خواهد بود، وي مي‎گويد:

«مفهوم سنتي كار كه همه ما در سر داريم مفهومي بي‎اعتبار است. اين مفهوم متعلق به زمان آدام اسميت و ماركس است. اما راجع به آينده، همه چيز در گروه اين آگاهي است كه يك كار مداوم و تكراري و پاره پاره، ديگر كارساز نيست. اين مفهوم هم اكنون در كشورهاي داراي تكنولوژي پيشرفته از اعتبار افتاده است... و از هم اكنون چيز ديگري جايش را مي‎گيرد - چيزي كه جزء لايتجزاي اين تجديد ساخت اقتصادي است كه پيش‎تر به آن اشاره كرديم. باري توسعه اقتصادي موج سوم مفروض به شيوه‎هاي كاملاً متفاوتي از كار است. كار تكراري و پاره پاره و ابلهانه در صنايع سنتي موج دوم بازده داشت. امروزه، كامپيوترها غالباً قادرند كه اين كارها را به مراتب سريع‎تر و بهتر انجام دهند و ربوت‎ها مي‎توانند كارهاي خطرناك را برعهده بگيرند. شيوه‎هاي قديمي كار رفته رفته از ارزش مي‎افتند و ميزان بهره‎وري آنها بسيار بزرگ است و آن انگيزه‎اي براي تغيير دادن آنهاست. آنچه من (الوين تافلر) در اين كارخانه ديدم. نمونه يك توليد انبوه‎زدايي شده بود. محيط فيزيكي كار بهداشتي و بي‎سرصدا بود. كارگاه مونتاژ روشن و شاد بود. روي پيشخوان‎هاي كار، گل و عكس‎هاي خانوادگي و اشياء مشخص ديده مي‎شد. كاركنان اگر واكمن به گوش نداشتند، راديوي ترانزيستوري در دسترس‎شان بود».

وي با ادامه بحث درباره اين كارخانه، به عنوان كارخانه نمونه موج سوم، به مقايسه آن با كارخانه موج دوم مي‎پردازد:

«كار خودش درست عكس آن چيزي بود كه مي‎شد انتظار داشت، به جاي تكرار دائمي عملي يك شكل، كارگران روزانه عمليات و تست‎هاي پيچيده‎اي را بر روي تعداد اندكي قطعات انجام مي‎دادند. كاري كه در اينجا صورت مي‎گرفت هيچ شباهتي نه از نزديك و نه از دور به يك خط زنجيره مونتاژ مكانيكي نداشت ... اين همان شيوه كار موج سوم است كه به موازات انحطاط صنايع موج دوم، توسعه مي‎يابد. در صنايع موج دوم، از دست دادن كار و تقليل دستمزد، عدم توزيع منافع، فشارهاي پيوسته شديدتري بر روي كارگران اعمال مي‎گردد. در عوض، در صنايع موج سوم چيزي نمي‎بينيم جز مشاركت كليه كاركنان در تصميم گيري، غني‎تر كردن كار به جاي پاره پاره كردنش، تعيين ساعات كار انعطاف پذير به جاي ساعات تحميلي، امتيازات انتخابي به جاي قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده، تشويق خلاقيت به جاي انضباط كوركورانه».

وي ادامه مي‎دهد: «كار در صنايع موج دوم، فعاليت خشن و كثيفي بود. در عين حال، اين صنايع سودآوري بالايي داشتند. در واقع، خشونت شرايط كار مستقيماً، سودآوري آنها را تضمين مي‎كرد. هرچه كارگر بيشتر عرق مي‎‏ريخت، سود صاحب كارخانه بيشتر مي‎شد. درست عكس اين جريان در شماري از شركت‎هاي موج سوم ديده مي‎شود. خشونت كار ديگر سودآور نبوده بلكه ضد توليدي است. اين شركت‎ها ديگر با عرق كارگران درآوردن، منافعشان را افزايش نمي‎دهند. براي موفقت نبايد كارگر را خشن تر به كار واداشت بلكه هوشمندانه‎تر، از عرق ريختن ديگر چيزي نمي‎ماسد، همين كارگر موج سوم مستقل‎تر و مبتكر‎تر است، ديگر زائده‎اي بر ماشين نيست. آنان وسايل توليد را در اختيار دارند... كارگران جديد بيشتر به صنعتگران مستقل شبيه هستند تا به كارگران قابل تعويض خط زنجير، آنان جوانتر و پرورش يافته‎ترند. آنان نفرت مشروعي از كارهاي مبتذل دارند. آنان مي‎خواهند كه صاحب كارخانه يا شركت، آنان را در كارشان آزاد بگذارد و آن را به سليقه خودشان انجام دهند. آنان مي‎خواهند كه در تصميم گيري مشاركت داشته باشند. آنان به تغيير، به چند ارزشي و به انعطاف پذيري سازمان خو گرفته‎اند. آنان نماينده قدرت نوين هستند و شمارشان پيوسته در حال افزايش است».